پسر سحرخیزم...........

پسرنازم دیروز صبح که بابامیثم میخواست بره سرکار بیدار شدی و گریه میکردی
که با بابا بری هر کاری کردم آروم نشدی خلاصه زور شما بیشتر بودو از اون جایی که منم عصری نوبت دکتر داشتم بابا گفت حاضر بشید تا باهم بریم شرکتشون.
و پسرم که عشق ماشینه....


قربون اون ذوق کردنو اون دندونهای خوشگلت بشم که الان 9تا شده.....



اول که رفتیم صبحانتو بهت دادم و شما خوابالو بودی پس خوابوندمت....
و اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی و سرحال شروع کردی به شیطونی
و ما تصمیم گرفتیم بریم خونه ی بابایی.....


واااااااااااااااااااااااااااای نه
........

![]()
و عکسهایی دیگر......................





عاااااااااااااااااااااااااااشقتم 
![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



پسر سحرخیزم...........
